محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1297
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عملى كنند كه درم بيعتى مهيّا كنند . و آن هر دو دبيران بزرگ بودند . و از پس عبّاس هر دو تن وزيران مقتدر گشتند يك از پس ديگر . عبّاس هر دو تن را بفرمود تا به سراى او آمدند و بنشستند ، و سه روز درم بيعتى نبشتند . و عبّاس بفرمود تا هر سرهنگى و هر سوارى چند درم روزى او كه بود بنبشتند ، و هر پياده اى چندانكه روزى او بود شش چندان بيعتى بنبشتند ، و به جريدهء هر سرهنگى و سوارى جدا جدا . و مكتفى مر عبّاس را بفرمود تا قباله نويسد هر ضياعى را كه بر حرمين مكّه و مدينه وقف كرده بود . و عبّاس ايشان را اندر سراى همى داشت تا قباله ها بنبشتند و درم بيرون آوردند . و چون از آن فارغ شدند ، بيمارى بر مكتفى سخت شد و كارش نزديك آمد . عبّاس برخاست و به سراى سلطان اندر شد و از آن حال بر رسيد و مر صافى و سوسن را گفت : من پسرم را ابو الحسن سوى جعفر خواهم فرستادن تا خلعت و جامه هايى كه آن روز كه به سراى سلطان اندر آيد بپوشد . و آن جامه و خلعت ببرد و دل مادرش خوش كند . گفتند صواب بود . عبّاس ابو الحسن پسرش را بخواند و گفت : بدين كار كه من ترا خواهم فرستادن هشيار باش و درآمدن و شدن بيدار . و صافى مر بو الحسن را گفت : هر چند بتوانى با امير جعفر گستاخ حديث گوى و او را باز نماى كه اندر خلافت چند كام و نعمت بود . و مادرش را آگه كنى كه خليفتى چه بود و ملك چه بود . و گويى كه هر كجا كه جعفر بود مادرش اندر پرده نشسته بود . و عبّاس را گفت : تو يكى از خادمان خويش بفرست تا با ابو الحسن بشود چنان كه خادم طاهر او را بشناسد و با بو الحسن يار بود بدين جامه بردن . صافى خادمى را بخواند نام وى نجاح ، و به عبّاس سپرد . و گفت : با بو الحسن به سراى طاهر اندر شو و آنچه او فرمايد بكن . عبّاس از سراى سلطان بازگشت و به خانه شد . و چون شب اندر آمد و بو الحسن و نجاح را گفت : اى پسر ، قبا بيرون كن و درّاعه بپوش كه آن ملك درّاعه پوشانيد . ابو الحسن قبا بيرون كرد و درّاعه بپوشيد و سوى پدر بازآمد . عبّاس تنها نشسته بود . و او را كنيزكى بود خزينه دار نام او دسره ( ؟ ) عبّاس او را